تکامل دکترین توسعه از 1950 تا 2001 میلادی ـ 4
اریک توربک
ترجمه: رحیم قاسمیان
تغییر مفهوم توسعه بهعنوان فرایندی که باید هم زمان هر دو هدف رشد اقتصادی و کاهش فقر را دنبال کند، تحت تأثیر برخی مفاهیم تجربی قرار گرفت و خود نیز بر آنها اثر نهاد. نخستین مجموعة این مفاهیم در قالب توسعة هم زمان مناطق روستایی و کشاورزی مطرح شد. مجموعة بزرگی از مطالعات تجربی در سطوح اقتصادی خرد و کلان انجام گرفت و با هم ترکیب شد تا توضیحی برای فیزیولوژی و دینامیسم فرایند استحاله و تحول کشاورزی سنتی فراهم آید. این مطالعات و نتایج آنها برای اتخاذ یک استراتژی واحد در مناطق روستایی به کار آمد.
دومین تحول مفهومی که در دهة 1970 رخ داد، مربوط به بخش های غیر رسمی و نقش کاهش بیکاری و ایجاد اشتغال در پیشبرد توسعة اقتصادی بود. اگرچه مفهوم بخش غیر رسمی سابقة زیادی در اقتصاد دارد و نشانه هایی از آن در مبارزههای استقلال طلبانة هند و تأکید گاندی بر صنایع بومی روستایی مشاهده می شود، اما در سال 1973 و با انتشار گزارش «سازمان بینالمللی کار» در مورد توسعة اقتصادی در کنیا، بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. «سازمان بینالمللی کار» در چند پروژة تحقیقاتی که انجام داده بود، سرانجام به این نتیجه رسید که نقش بخش غیر رسمی بسیار مهم است و این بخش میتواند کاستیهای بازار و مقررات نامناسب را در سطح شهری یا حتی در سطح ملی جبران کند. این مطالعات نشان دادند که فعالیتهای غیر رسمی منبع بالقوه مهمی برای افزایش تولید و کاهش بیکاری است.
برنامة اشتغال جهانیِ سازمان بینالمللی کار و بانک جهانی، تحقیقات تجربی مفیدی را پایهگذاری کردند که بر مسائلی چون رابطة میان رشد جمعیت و اشتغال، گسترش تکنولوژیهای حساس به نیروی کار، ارتباط میان آموزش و پرورش و اشتغال، مهاجرت از روستاها به شهرها و نقش کشاورزی سنتی در فرایندهای توسعه تمرکز داشتند.
سومین تحول مفهومی که در دهة 1970 سر برآورد، شامل وابستگی متقابل میان متغیرهای اقتصادی و جمعیتی در مهاجرت های روستاییان به شهرها بود. در تعدادی از مطالعات تجربی و بهویژه در سطح خرد، تلاش شده است تا روابط میان مجموعههایی از متغیرها شامل «تحصیلات، تغذیه و بهداشت»، «باروری، میزان مرگ و میر نوزادان» و «میزان زاد و ولد» روشنتر شود. فرضیههایی که از این مطالعات ناشی شد، نشانگر رابطة میان رشد جمعیت و توسعة اقتصادی بود.
در مورد معرفههای مهاجرت، فرمول پیشنهادی «هریس-تودارو» (1970) محرک مطالعات تجربی و خلق الگوهای سادهای در تجزیه و تحلیل مهاجرت شد. بهطور کلی مهاجرت بهعنوان عاملی از تفاوت دستمزد در روستاها و شهرها و احتمال یافتن کار در شهرها توضیح داده شد. مجموعهای موازی از عوامل مهم در سطح خرد نیز در کنار آن مطرح شد که شامل توزیع اشتغال و درآمد و ارزیابی و گزینش مشاغل و پروژهها بود.
هر گونه بررسی در مورد توسعة اقتصادی، بدون دستکم ارجاعی به آثار نومارکسیستی در مورد نظریههای ناظر بر توسعه نیافتگی و وابستگی کامل نخواهد شد. جوهر این تئوریها مبتنی بر این است که توسعه نیافتگی جزئی ذاتی از نظام تجاری و قدرتی خواهد بود که در آن کشورهای در حال توسعه مواد خام را تولید میکنند و به کشورهای توسعه یافته که در واقع کانونهای مدرن صنعتی پیشرفته هستند، ارسال میدارند. در این مورد جای سیستم استعماری پیشین را یک سیستم نواستعماری از استثمار کارگران توسط طبقات بومی گرفته است، یعنی طبقاتی که دریافتکنندة سرمایهگذاریهای خارجی هستند؛ مثلاً شرکتهای مشترک داخلی و خارجی.
پس از بررسی عوامل اصلی در تئوری توسعه، حرف زیادی در مورد ماهیت الگوهای توسعهای که در دهة 1970 پا به عرصة وجود گذاشته بودند، باقی نمیماند. یک ویژگی بارز این الگوها این بود که عزم موجود در مورد افزایش تولید، بالا بردن درصد اشتغال و توزیع بهتر ثروت را توضیح دهند، اما بیشتر این الگوها نقص خاصی داشتند؛ به این تعبیر که وابستگی کامل میان عناصر درونی متغیرها را در نظر نگرفته بودند.
پوشش و کیفیت اطلاعات در دهة 1970 به نسبت دهههای پیش از آن، بهنحو چشمگیری بهبود یافت. به اوایل دهة 1970 که میرسیم، میبینیم که اطلاعات آماری مختلفی در مورد متغیرهای مختلف، از جمله اشتغال، درآمد، مصرف و الگوهای پسانداز وجود دارد. تنوع وسیعی از مطالعات آماری در مورد خانوارهای شهری و روستایی، اطلاعات ارزشمندی در مورد رفتارهای مصرفی و پسانداز گروههای اجتماعیـ اقتصادی مختلف عرضه داشتهاند. در برخی از کشورهای در حال توسعه برای نخستین بار این امکان پدید آمده بود که توزیع درآمد در گروههای اصلی اجتماعیـ اقتصادی با تخمین خوبی حدس زده شود.
|