محمدرضا طایفه
سالها پیش، مهمان دوست پدرم بودیم در تبریز. به عادت مرسوم ایرانیها، میزبانانمان تنها در سه روز آن قدر لطف کردند که هنوز هم یادش شادمان و خجلمان میکند. در این میان اما مادرم که هیچ ترکی نمیدانست، با مادر خانوادة میزبان، که هیچ فارسی بلد نبود، از همان اوایل رسیدنمان رفیق جفت و تاق شدند. طوری که بعد از ظهر روز دوم که با هم تنها بودند، من که گوشه ای کتاب میخواندم، ناظر یک گفت وگوی کاملاً عادی میانشان بودم؛ هر کدام صحبت میکرد و سپس ساکت میشد و حرفهای دیگری را میشنید و همینطور ... . انگار نه انگار که هیچکدام یک کلمه هم از حرفهای دیگری را نمیفهمد. آنقدر این گفت وگو میان آنها صمیمیت ایجاد کرد که بعد از ظهر روز سوم که همهمان را به گردش میبردند، مادر خانوادة میزبان که مانده بود برای درست کردن شام، به واسطة دخترش که ترجمه میکرد، از مادرم خواست که نرود به گردش و با او بماند.
این تجربه سالها میان هر دو خانواده مایة تفرج بود و برای من هم، تا همین چند روز پیش که دوباره به یادم آمد و این بار مرا به برداشت تازهای رساند:
اول اینکه اغلب ما موقع گفت وگو، اصلاً به حرفهای طرف مقابل گوش نمیکنیم. در واقع، بیشتر جوابهای طرف را از قبل تصور میکنیم و به همین تصورات خودمان است که جواب میدهیم و نه به آنچه واقعاً او میگوید.
دوم اینکه اگر حرف حساب بزنیم و توقع حرف حساب داشته باشیم، اگر منطق طرف مقابل که هیچ، حتی کل حرفهایش را هم نفهمیم، همین که توقع داریم جواب درستی به ما بدهد، کاملاً برای رسیدن به توافق کافی است و بلکه بالاتر، حتی برای رسیدن به صمیمیت هم کافی است. البته خلاف این هم لابد صادق است؛ اینکه اگر فکر کنیم طرف مقابل حرف ناحسابی میزند، هیچ وقت باورش نمیکنیم و به جای توافق به دعوا میرسیم؛ گیرم که سوی دیگر بحث بهشدت هم منطقی باشد و درست استدلال کند.
شاید این روزها که قایقهامان به موجهای ریز و درشت، اما انگار بیپایان خشم و هیاهو گرفتار است، بهتر باشد که سکان بحثها و جدلها را رها کنیم و دمی گوشه بگیریم در خلوت اندیشهمان و ببینیم در گفت وگویی که قرار است راهنمای ما باشد برای این همه فردا که باید بسازیم، آیا حقیقتاً به حرف های طرف دیگرمان گوش میدهیم و بعد جوابش را میدهیم تا قانعش کنیم و به توافق نزدیک شویم و صمیمیت میانمان پا بگذارد، تا طوفان فردا را دست در دست هم بشکنیم و پیش افتیم یا فقط به تصورات خودمان از ناحساب بودن حرف دیگران جواب میدهیم و میخواهیم بتارانیمشان؟ میخواهیم برندة دعوا شویم، چون بر حقیم و صمیمیت با دیگران برایمان مهم نیست؟ انگار که خودمان طوفان را در تنهاییمان شکست خواهیم داد و بدتر از این؛ انگار میخواهیم طرفمان غرق شود که البته مسابقة بیرقیب را همه میبرند.
ولی باور کنیم که سفر دراز آدمی در تاریخ، اگر با هم باشیم، تلاشی است لذتمند برای رسیدن به تجربة زندگی ناب انسانی و سفر در تنهایی، اگرچه که به مقصد هم بینجامد، فقط تغییر مکانی است از یک نقطه به نقطة دیگر. تازه خوش هم اگر گذشت، کسی نیست که برایش تعریف کنیم.
اگر تا اینجای قصه را طاقت آوردهاید، آخرِ همین ستون فرصتی چاپ کردهام برای شما. سپیدی این زیر را با جوابهاتان پر کنید؛ جوابهای خودتان و دیگران، و قبل از آنکه جواب مرا بدهید، جواب دیگران را بدهید. چیزی را که گفتهام و چیزی را که میگویند، گوش کنید. صمیمیتهامان در انتظار همة ما است؛ گوش میکنی؟
|