برای مردم عادی جامعه خیلی مهم نیست که چرا ستارههای ورزشی یا شخصیتهای عرصة سرگرمیسازی میلیونها دلار درآمد کسب میکنند. آنها معمولاً برای افراد مبتکری که کسبوکاری سودمند و کارآمد را پدید میآورند نیز احترام قائلند. اما همین مردم عادی برای بانکداران، مدیران صندوقهای تأمین سرمایهگذاری و دیگر مدیران تأمینکنندة سرمایه احترام چندانی قائل نیستند.
جامعه ممکن است بهطور کلی از تخصیص کارآمد سرمایه یا افزایش نقدینگی نفع ببرد که بازارهای مالی آن را تأمین میکنند، اما ممکن است این موضوع برای تکتک مردم قابل لمس نباشد. مثلاً یک نظرسنجی مشهور در ماه فوریه نشان داد که 64 درصد انگلیسیها بر این عقیدهاند که پرسنل بانکهای نیمهدولتی مستحق دریافت پاداش و پرداختهای اضافه نیستند. همچنین آنها معتقدند بانکداران عالیرتبهای که مرتکب اشتباه شدهاند، باید پاداشهایی را که سابقاً دریافت کردهاند، بازگردانند. 82 درصد نیز بر این باورند که پاداشهای پرسنل ارشد بانکها باید بسیار محدود شود.
این در حالی است که دولتها برای هرگونه اقدام به منظور نجات دیگر بخشهای اقتصاد تحت فشارند. بنابراین، این نگاه تردیدآمیز مردم عادی جامعه نسبت به مدیران اجرایی دیگر کسبوکارهای در حال سقوط اجتنابناپذیر به نظر میرسد. به بیان بهتر، نظریهای که افزایش پرداختها برای ایجاد انگیزه را توصیه میکند، در شرایط کنونی و با توجه به نگاه عمومی جامعه مصداق ندارد. نگاه عموم جامعه اینگونه است که بانکداران و صاحبان کسبوکارها در ایام پررونق، درآمد و سودهای فراوانی کسب کردهاند و اکنون که بحران فرا رسیده، دست نیاز به سوی مالیاتپردازان دراز کردهاند.
تکرار تاریخ
طغیان علیه قدرت ثروتمندان موضوعی متداول در تاریخ آمریکا محسوب میشود که نخستین نمونة آن به مورد توماس جفرسون بازمیگردد. تئودور روزولت، رئیسجمهور جمهوریخواه آمریکا زمانی گفته بود: «هر فردی دارایی خود را در معرض قضاوت افکار عمومی قرار میدهد تا آن را به سمتی سوق دهد که سعادت جامعه به آن نیاز دارد.» این در حالی بود که پسرعموی او، فرانکلین روزولت، بر این باور بود که انتقال نسل به نسل سرمایههای عظیم، توارث و هدایا با عقاید و ایدهآلهای مردم آمریکا همخوانی ندارد.
عصر ترقیخواهی که به همت تئودور روزولت آغاز شد، به مطرح شدن مالیات بر درآمد فدرال و بنیانگذاری فدرالرزرو (بانک مرکزی آمریکا) انجامید که وودرو ویلسون آن را اهرمی متعادلکننده برای مقابله با قدرت تأمینکنندگان مالی مانند جیپیمورگان میدانست. سرانجام این فرانکلین روزولت بود که در دوران جنگ جهانی دوم با وضع نرخ 91 درصدی مالیات بر درآمد از راه رسید.
هماکنون باراک اوباما نیز افزایش مالیات بر درآمد برای ثروتمندان را پیشنهاد کرده است. شاید چنین تغییرات مالیاتی به تسکین افکار عمومی کمک کند، اما خطر اینجاست که نارضایتی عمومی در صورتی که سر باز کند، میتواند ورای اهداف ثروتمندان، مهاجران و بهطور کلی خارجیها را نیز درنوردد. بهعنوان نمونه میتوان از رکود بزرگ سالهای دهة 1930 میلادی یاد کرد که به روی کار آمدن دولت فاشیستی آلمان و درگرفتن جنگ جهانی دوم انجامید.
اگر هم از این دوران آخرالزمانی پرهیز شود، واکنش ضد اشرافیت جامعه همچنان بر قوت خود باقی خواهد ماند. باید گفت که در میانة این رکود عمیق، فراموش کردن این موضوع آسان است که در 15 سال گذشته کشورهای توسعهیافته از رشد اقتصادی مطلوبی برخوردار شدند، رشد اقتصادی قابل توجهی در بازارهای نوظهور حاکم شد و جهان شاهد نرخ تورم پایین و توسعة تکنولوژیکی پرسرعت بود.
راه حل این وضعیت اصلاح و تغییر قوانین و مقررات به منظور کاهش ریسک افزایش بیش از حد بدهیها خواهد بود، بهطوری که به موازات آن صنایع و سرمایهگذاریهای جدید امکان بروز داشته باشند. اگر کارآفرینان بتوانند با انرژی ارزان خورشیدی کنار بیایند یا داروهایی برای درمان سرطان تولید کنند، شاید شایستة پولی باشند که دریافت میکنند.
باید گفت که جهان امروز دارد از یک دورة طولانی از سفتهبازی و احتکارگری اقتصادی سر برون میآورد. در این دوره، برخی به واسطة استعداد و مهارتشان ثروتمند شدند و برخی دیگر در راه ثروتمند شدن تنها به شانس متکی بودند. اما عصر ثروتمند شدن به روش شانس در سال 2007 به آخر رسید.
هر چند در سالهای آتی قشر ثروتمندان تحلیل خواهد رفت، اما پیشبینی میشود آنهایی که در این زمره باقی بمانند، ثروت دیرپاتری خواهند داشت. |