تغییر و تحولات عظیمی در حالوهوای اجتماعی در حال وقوع است که میتواند تأثیرات عمیقی بر سیاست و اقتصاد جهانی بگذارد.
البته در این واکنشهای شدید مردمی، ثروتمندان تنها کسانی نیستند که هدف حمله و انتقاد قرار گرفتهاند. مردم که از دست رکود اقتصادی حاکم بر اغلب کشورهای جهان خسته شدهاند، خشم خود را بر سر سیاستمداران، مدیران بانکهای مرکزی و مهاجران خالی میکنند. در عین حال نیز موج روزافزونی از عصبانیت متوجه کسانی است که با پول مردم بازی کردهاند و ثروتهای گزافی را به جیب زندهاند.
امروزه آدمبدها گروهی گستردهتر و جهانیتر از مشتی سودجو هستند که تئودور روزولت، رئیسجمهور اسبق آمریکا 100 سال قبل آنها را مورد انتقاد شدید قرار داده بود. امروزه بیشتر اینها را بانکداران و مدیران شرکتهای دلال سهام تشکیل میدهند، نه مثل آن زمان که این افراد سودجو مشتی مالک شرکتهای انحصاری و خطوط راهآهن بودند. اما مضمون گلایهها همان است که در پایان آن عصر طلایی بود؛ رشد نابرابری، و رواج این احساس که ثروتمندان حریص مردم زحمتکش را گول زده و سهم مشروع آنان را از ثروت تصاحب کردهاند. در سال 1979 یکدهم درصد از مردم آمریکا، بیش از 20 برابر 90 درصد مردم درآمد کسب کرده بودند و این رقم در سال 2006 به بیش از 77 برابر رسیده است.
برخی از این فریبها ماهیتی آشنا و قدیمی داشتهاند؛ فریب مردم از طریق نقشههایی چون شرکتهای مضاربهای (مثل مورد مِیداف) و رشوه دادن به سیاستمداران برای کسب قراردادهای پرمنفعت. البته عرصههای کمرنگتری هم هست. از جمله اینکه ثروتمندان پولهای نقد خود را در بانکهای کشورهای دیگر پنهان میکنند و مالیات نمیپردازند و حتی موفق به تصویب قوانینی میشوند که برای آنان معافیتهای مالیاتی به بار میآورد.
اما آنچه سبب میشود که این دو دسته اقدامات وحشتناک ثروتمندان در نظر منتقدان آنها بیشرمانه جلوه کند، این است که این کارها را در روز روشن و بیهیچ شرم و حیایی انجام میدهند. گویا این کارها کاملاً مشروع و موجه است.
دو اتهام بزرگ
نخستین اتهام این است که ثروتمندان شکل جدیدی از بازی سرمایهدارانه را ایجاد کردهاند؛ «اگر شیر بیاید من برندهام و اگر خط بیاید تو بازندهای.» دلالان سهام برای ریسک کردن با پول مردم درآمدهای گزافی به جیب زدند، اما وقتی کارشان نتایج فاجعهباری به همراه آورد و شرکتهاشان ورشکست شدند، مشتریان آنها و در نهایت مردم بودند که باید پول باخت آنها را میدادند. خط مشیهای مالی دولتها هم به این ریسک نامتقارن دامن زد. وقتی بازارهای مالی دچار بحران شدند، بانکهای مرکزی با کاستن از نرخ بهرة بانکی، به نجات آنها مبادرت کردند.
اتهام دوم این است که بانکداران و مدیران شرکتهای دلال سهام هیچ کار مفیدی انجام نمیدهند. بر خلاف سرمایهگذاران ثروتمندی که شرکتهایی چون مایکروسافت و گوگل را به راه اندختند و حقشان بود که ثروتمند شوند، بانکداران و دلالان فقط به رد و بدل کردن پول و سهام پرداختند که فقط برای خود آنها پولساز بوده است. هرچه پول سریعتر دست به دست میشد، بخش مالی اقتصاد کشورهای ثروتمند بزرگتر و فریبندهتر جلوه میکرد.
بخش مالی آمریکا در دورة اوج خود مسبب خلق سودی معادل 41 درصد کل سود شرکتهای آمریکایی فعال در خاک آمریکا بود که دوبرابر رقم مشابه در 20 سال پیش است. با رشد فعالیتهای پولی، بانکها نیز گسترش بیشتری مییابند و آنقدر بزرگ میشوند که دولتها نمیتوانند فروپاشی و ورشکستگی آنها را تحمل کنند. بنابراین وقتی وضع بانکها متزلزل میشود، این مردم مالیاتدهندهاند که باید به نجات آنان برخیزند و این مؤسسات را سر پا نگهدارند. این ثروتمندانی که به ناحق ثروتمند شده بودند، به جای آنکه نمونة مجسم سرمایهداری باشند، زیرآب سرمایهداری را زدند و پرچمدار سوسیالیسم برای ثروتمندان گشتند.
این دو اتهام به موازات هم مطرح میشوند، اما برخیها برای اتهام دوم توجیه قانعکنندهای تراشیدهاند. آنها معتقدند اگرچه هزینة نجات بانکها بسیار گزاف بوده، اما اصرار بر اینکه بخش مالی شایستة درآمدهایی نیست که بهدست آورده است، چندان موجه بهنظر نمیرسد، زیرا بخش مالی حتی در شرایط نامناسب کاری و قوانین بیدروپیکر، منافع عظیمی برای دیگر بخشهای اقتصاد به بار آورده است. هزینة کمتر سرمایه، کار سرمایهگذاری را برای بازار راحتتر کرده است. در نتیجه آنها معتقدند انگشت اتهام را متوجه دستاندرکاران بازار مالی کردن و جدا کردن آنان از مجموعة سرمایهگذاران و تقصیرها را گردن آنان انداختن، خطای مسخرهای است که در نهایت به ضرر هر دو گروه تمام خواهد شد.
این افراد معتقدند اتهام «اگر شیر بیاید، من برندهام» هم کاملاً به اثبات نرسیده است. آنها به این مسأله اشاره میکنند که بعضی از مدیران بانکها پس از ورشکستگی بانکهاشان، پول زیادی را از دست دادند، اما باید پذیرفت که در عرصة امور مالی مفاسد زیادی وجود دارد. بر اساس یک اصل اساسی سرمایهداری، کسانی که حاضرند ریسک کنند، مجازند که از منافع آن بهرهمند شوند. اگر بنا باشد که همة فشارها در نهایت به مردم تحمیل شود، این اصل اصل ضعیف و پرنقصی است. بیهوده نیست که مردم این همه عصبانیاند.
زمانی برای اصلاح و کارهای دزدکی
روند متداول این است که در پی دورة افراطکاری که طی آن نابرابریها رشد میکند، دورة اصلاح سر برسد. تئودور روزولت شرکتهای انحصاری و تراستها را مورد انتقاد قرار میداد و پس از اندک مدتی، کنگرة آمریکا بهسوی تثبیت مالیات بر درآمد فدرال رفت. بخشی از کارآیی سرمایهداری ناشی از این است که میتواند با وقفههای درونی و حملههای بیرونی کنار بیاید و خود را تنظیم کند.
در واقع نظام سرمایهداری اصلاح و تنظیم درونی خود را آغاز کرده است. بر اساس گزارشهای متعدد، ثروتمندان به اندازة گذشته ثروتمند نیستند و چیزی حدود 10 تریلیون دلار، حدود یکچهارم ثروت ثروتمندان، از دست رفته است. در چنین شرایطی، نابرابریها کاهش مییابد. بانکهای سرمایهگذاری و شرکتهای پرریسک دلال سهام کوچکتر شدهاند و در همه جا سرمایهگذاران بهزحمت میتوانند از عهدة امور جاری خود برآیند.
بانکها که حالا دریافتهاند بازار چقدر میتواند خطرناک باشد، شور و شوق همیشگی خود را برای دادوستد از دست دادهاند و محافظهکار شدهاند. حتی مصرفکنندگان ولخرج و خودنما هم محافظهکار شدهاند. وبسایت «نت1پورتر» که یک مؤسسة گرانقیمت اینترنتی برای فروش کالاهای شیک و گران است، به مشتریان خود پیشنهاد داده که میتوانند لباسهای گرانبهای خریداری شده توسط آنان را در پاکتهای بسیار معمولی و بیآنکه جلب توجه کند، به دست مشتریان برساند.
اما بازار هر چقدر هم که در جهت اصلاح درونی خود بکوشد، باز هم کافی نخواهد بود. از آنجا که دولتهای متعددی برای نجات بانکها و سیستم مالی خود هزینه کردهاند و در نتیجه با کمبود امکانات مالی روبهرو شدهاند، رشد مالیات اجتنابناپذیر خواهد بود. سیاستمداران باید محتاطانه گام بردارند. رشد آنی مالیات فکر بدی است، چون در این لحظه به انگیزههای مالی نیاز است.
حتی وقتی که دولتها بتوانند به اندازة هزینههای خود درآمد داشته باشند، ابتدا باید به فکر مردم باشند و به آنها معافیتهای مالیاتی بدهند. برخی صاحبنظران هم معتقدند فشار آوردن به ثروتمندان تا اینکه صدای فریاد آنان شنیده شود، تنها سبب خواهد شد که آنان پولهای خود را از فعالیتهای اقتصادی بیرون بکشند و همین امر ضربة بزرگی بر اقتصاد وارد خواهد آورد.
از سوی دیگر، مشکل ریسک نامتقارن هم باید کم شود، چون تغییر قوانین مورد نیاز برای ایمنتر کردن نظام مالی در ضمن منفعتهای توجیهناپذیر و بیجا را هم از بین خواهد برد.
بانکها ناگزیر خواهند شد پول بیشتری برای روزهای مبادا کنار بگذارند و در نتیجه پول کمتری برای ریختوپاش و پاداشهای گزاف خواهند داشت. بسیاری از بهترین منابع کسب سود ناشی از گسستهایی بود که در نظام نظارتی وجود داشت، اما دولتها در کار پرکردن این گسستها هستند. بانکهای مرکزی با تمرکز بیشتر بر بازار سرمایه، جلوی بخش عمدهای از ریختوپاشها را میگیرند، اما در عین حال باید توجه داشت که اگر اجازه بدهیم بانکی آنقدر بزرگ شود که ورشکستگیش مقرون بهصرفه نباشد، در آن صورت آن بانک هم آنقدرها دنبال منفعتطلبی نخواهد رفت.
در نتیجه محدود کردن منفعتطلبی و ثروت بیدر و پیکر، یکی از اثرات جانبی قوانین نظارتی خواهد بود که برای ایجاد تسهیلات در عملکرد بهتر نظام سرمایهداری طراحی میشود. چنین اقداماتی در نهایت نغمة شیرینی برای گوشهای انقلابیون ضد سرمایهداری نخواهد بود، بلکه به کمک نظام سرمایهداری خواهد آمد تا پیش از آنکه سروقت ثروتمندان برود، اول خودش را اصلاح کند. کارشناسان معتقدند ثروتمندان هدف آسانی هستند، اما باید مراقب بود که اقدامات علیه آنان مثل تف سر بالا نباشد و دست آخر به ضرر مردم تمام نشود.
منبع: اکونومیت، 2 آوریل 2009 |