به عقیدة مارکسیسم عالیترین معیار آزمایش صحت هر نظریهای، بسته به نسبت پیروزیای است که آن نظریه در زمینة تطبیق بهدست آورده است. بنابراین نظریه، از نظر مارکسیستها امکان ندارد که از تطبیق جدا گردد و این همان مسألهای است که در دیالکتیک، وحدت نظریه و تطبیق نامیده میشود.
«مائوتسه تونگ» گفته است: «نظریة معروف در ماتریالیسم دیالکتیک، تطبیق را در مقام اول قرار میدهد و باور دارد که کسب معرفت توده، لازم است که بهطور کلی و به هر نحوی از تطبیق جدا نگردد و از هر طرف علیه نظریههای ناصحیحی که اهمیت تطبیق را انکار میکنند یا به جدایی علم از تطبیق رضایت میدهند، مبارزه میکند.»
و «ژرژ پولیتزر» گفته است: «مهم آنست که معنی وحدت نظریه و تطبیق را درک کنیم. مفهوم آن از این قرار است که هر کس نظریه را بهحساب نیاورد، در فلسفة «محارسه» قرار میگیرد و مانند کوری طی طریق میکند که در تاریکی گمراه میگردد، اما آن کسی که از تطبیق استفاده نکند و آن را بهکار نبندد، درگیر جمود مذهبی میشود.»
اکنون بر اساس وحدت نظریه و تطبیق، ماتریالیسم تاریخی را مورد بررسی قرار میدهیم. بهعبارت دیگر، نظریة عمومی مارکسیسم را دربارة تاریخ، بررسی میکنیم تا از نسبت پیروزی آن در حین اجرای برنامههای انقلابی که مارکسیستها به آن پرداختند، مطلع گردیم.
روشن است که مارکسیستها در مورد پیاده کردن نظریة خویش، نسبت به قسمتی از آن موفق گشتند و آن قسمتی است که بر تحول جامعة سرمایهداری به جامعة سوسیالیستی ارتباط مییابد، اما قسمتهای دیگر نظریه، مربوط به قوانینی است دربارة اجتماعات تاریخی که در حیات انسان پدید آمده، گذاشتهاند که مسلماً مارکسیسم نه با آن معاصر بوده و نه در ایجاد آن سهمی داشته است.
اینک وقت آن رسیده که قسمت خاص نظریه را مورد بررسی قرار دهیم که به تحول جامعة سرمایهداری و پرورش سوسیالیسم ارتباط مییابد؛ همان قسمتی که مارکسیسم آن را در متن زندگی پیاده کرد تا از این رهگذر «وحدت نظریه و تطبیق» یا تضاد آن دو را ثابت کنیم. که رهآورد آن قضاوت ما دربارة «نظریه» بر طبق نسبت پیروزی یا شکست آن در زمینة تطبیق است. زیرا به عقیدة مارکسیسم، تطبیق، معیار اساسی سنجش نظریهها و عنصر ضروری نظریة صحیح علمی است.
به همین مناسبت میتوانیم کشورهای سوسیالیستی را که برای پیاده کردن نظریة مارکسیسم چه جزئی و چه کلی کوشش داشتهاند، به دو دسته تقسیم کنیم که در هر یک از آن دو دسته اجرای عملی، دور از نظریه و انتظارات علمی آن انجام گرفته است. همچنین عکس قوانینی انجام گرفته که مسیر تاریخ و امواج اجتماعی آن را معین کرده است.
دستة اول کشورهایی هستند که بهوسیلة نیروی ارتش سرخ، نظام سوسیالیستی بر آنها تحمیل گشته است؛ مانند برخی از مناطق اروپای شرقی از قبیل لهستان، چکسلواکی و مجارستان. در این مناطق و نظایر آن، تحول سوسیالیستی رهآورد ضرورتی از ضرورتهایی نبوده که نظریة مارکسیسم آن را معین کرده است. همچنین انقلاب ناشی از تضادهای درونی جامعه نبوده، بلکه از خارج و بالا بهوسیلة جنگ اجانب و منازعههای مسلحانة نظامی بر خلقهای آن مناطق تحمیل گشته است. وگرنه کدام قانون از قوانین تاریخ، آلمان را به دو نیم تقسیم نمود و جزء شرقی آن را در جهان سوسیالیستی قرار داد و جزء دیگرش را ضمیمة دنیای سرمایهداری گردانید؟ آیا آن قانون نیروهای مولده بوده است یا اجبار و تحمیل ارتشهای فاتح که نظام و افکار خود را بر مناطق اشغالی خویش تحمیل کردند؟!
اما دستة دوم از کشورهای سوسیالیستی بهوسیلة پیروزی انقلابهای داخلی، نظامهای سوسیالیستی بر آنها سایه گسترده است، ولی در این انقلابهای داخلی قوانین مارکسیسم مجسم نشده است و طبق نظریهای که مارکسیستها همة معماهای تاریخ را بهوسیلة آن حل کردهاند، نیامده است.
مثلاً اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که نخستین کشوری است در جهان که نظام سوسیالیستی بهوسیلة انقلابهای داخلی بر آن سایه گسترده، از نظر صنعتی نسبت به کشورهای اروپایی عقب ماندهتر بود و رشد نیروهای تولیدی در آن به آن نسبتی نرسیده بود که نظریة مارکسیسم برای امکان تحول و دگرگونی و درخشیدن انقلاب سوسیالیستی معین کرده بود.
بنابراین گسترش نیروهای تولیدی نقش اساسی خود را در پدید آوردن شکل نظام و طبیعت جامعه بر طبق نظریة مارکسیسم، انجام نداده است، بلکه نقش معکوس را انجام داده است. زیرا نیروهای تولیدی در کشورهایی مانند فرانسه و انگلستان و آلمان رشد چشمگیری نمود؛ آنگونه که در آن کشورها به سطح عالی تکنولوژی صنعت رسیدند، ولی هرچه ترقی نیروهای تولیدی آن کشورها افزایش یافت، با همان نسبت آن کشورها از انقلاب دور گشتند و از انفجار انقلاب قطعی کمونیستی، طبق مفاهیم ماتریالیسم تاریخی نجات یافتند.
اما در روسیه جنبش صنعتی در سطح واقعاً پایینی قرار داشت و سرمایة محلی بهطور کلی نمیتوانست مشکلات صنعتی کردن سریع را در زیر سایة شرایط سیاسی و اجتماعی مرتفع سازد. در اینجا به هیچوجه نمیتوان میان سرمایهداری صنعتی در آن کشورهای عقبمانده، نیروهای صنعتی و عظمت سرمایة صنعتی در اروپای غربی مقایسه نمود. با این همه تمایل انقلابی در آن کشورها پرورش یافت و به نقطة انفجار رسید و انقلاب صنعتی بهعنوان رهآورد انقلاب سیاسی بهدنبال آن بهوجود آمد و دستگاه انقلابی در دولت، ابزار فعالی برای صنعتی کردن کشورها و تحول نیروهای تولیدی آن بود. با این ترتیب صنعتیشدن و تحول و تکامل نیروهای تولیدی کشورها، علت پیدایش آن دستگاه و وجود آن ابزار فعال نبوده است.
اگر لزومی دارد که انقلاب را با جنبش صنعتی شدن و نیروهای تولیدی مرتبط ساخت، معقول آنست که این پیوند مارکسیستی را که بین انقلاب و صنعتی شدن فرض شده است، عکس کنیم و بر اساس آن، عقبماندگی صنعتی و پایینبودن سطح تولید را از عوامل مهم دگرگونی به شمار آوریم و آن را علت بهصدا درآوردن زنگهای انقلاب در کشوری مانند روسیه بدانیم. و این درست بر عکس نظریة مارکسیسم است که میگوید انقلاب سوسیالیستی بهموجب قوانین ماتریالیسم تاریخی، رهآورد رشد و کمال سرمایهداری صنعتی است. مثلاً روسیه را رشد نیروهای تولیدی بهسوی انقلاب برانگیخته نکرد، بلکه ناچیز بودن نیروهای تولیدی و عقبماندگی خطیر روسیه بیش از هر چیز باعث پدید آمدن انقلاب گردید. و این جریان بیشتر بهعلت عقبماندن خطیر روسیه از کشورهای صنعتی بود که با گامهای بزرگی در چهارچوب صنعت و تولید به پیش تاخته بودند. به همین علت روسیه مجبور بود برای اینکه وجود حقیقی خود را در میان کشورهای جهان حفظ کند، دستگاه سیاسی و اجتماعی جدیدی پدید آورد که بهموجب آن بتواند مشکلات صنعتیکردن سریع را مرتفع سازد و در زمینة صنعت و رقابتهای هراسانگیز بینالمللی روسیه را به پیش براند. مسلماً بدون ایجاد دستگاهی که قادر به حل این مشکلات باشد، روسیه شکار احتکارات کشورهای رقیب میشد و وجودش در صحنة تاریخ، بهعنوان یک دولت آزاد از بین میرفت.
همچنین اگر از نظر دیدگاه نیروهای تولیدی و امور صنعتی مانند مارکسیسم به روسیه بنگریم، خواهیم دید که معضل اصلی، مسألة ایجاد صنعت است و نه تضاد رشد ابزار تولید با روابط سیاسی و اقتصادی جامعه.
آنچه مسلم است، انقلاب سوسیالیستی، حکومت را در دست گرفت. این پدیده بر طبق طبیعت و سرشت سیاسی (که بر اساس قدرت مطلقة نامحدودی است) و اقتصادی خود (که بر اساس مرکزیت همه کارهای تولیدی در جهت واحدی، که دولت باشد، قرار دارد) توانست گامهای بزرگی در صنعتی کردن کشور بردارد. و این حکومت سوسیالیستی بود که علتهای وجودی و دلایل مارکسیسم را دربارة پرورش خود آفرید. همچنین طبقهای را بهوجود آورد که ادعا میکرد نمایندة آن است و نیروهای مولده را در کشور به مرحلهای رسانید که مارکس آن را برای سوسیالیسم علمی در نظر گرفته بود.
جا دارد که بپرسیم در صورتی که روسیه از نظر صنعتی و سیاسی و فکری از کشورهای بزرگ صنعتی عقب ماندهتر نبود، چگونه حکومت انقلابی که از نظر سیاسی و اقتصادی سوسیالیستی باشد، در روسیه بهوجود میآمد؟!
همچنین در چین که نمونة دیگری است که انقلاب سوسیالیستی بهوسیلة انقلاب بر آن حاکم گشته است، مانند روسیه بین نظریه و تطبیق (پیاده کردن نظریه در اجتماع) تضاد چشمگیری مییابیم. زیرا انقلاب صنعتی عامل اساسی بهوجود آمدن چین جدید و تغییر رژیم آن نبوده است. همچنین ابزار تولید و ارزش اضافی و تضادهای سرمایه که قوانین ماتریالیسم تاریخی آن را مقرر میدارد، هیچگونه نقش اساسی در این آوردگاه سیاسی نداشته است.
موضوع دیگری که شایستة ملاحظه است، اینست که انقلابهای داخلی که با تطبیق سوسیالیسم «مارکس» سروکار داشته است، در پیروزی خود به مبارزة طبقاتی و محو طبقة حاکم در برابر طبقة محکوم، به سبب تشدید تضادهای طبقاتی آن دو تکیه نمیکرد، بلکه بیشتر به کودتای نظامی علیه دستگاه حاکمه و در شرایط جنگی طاقتفرسا تکیه میکرد؛ مانند سقوط رژیم تزاری در روسیه که بهوسیلة کودتای نظامی صورت گرفت. این کودتا به سبب شرایط جنگ جهانی اول رخ داد و همچنین کودتا باعث شد که نیروهای مخالف که در رأس آن حزب بلشویک بود، پیروزی سیاسی بزرگی بهصورت بهپا داشتن یک انقلاب بهدست آوردند که رهآورد آن قرارگرفتن حکومت در دست حزب بلشویک بود. زیرا حزب بلشویک بزرگترین نیروی مخالف رژیم تزاری بود که از نظر تشکیلات و تشکل بر دیگران برتری داشت؛ آنگونه که از جهت وحدت فکری و فرماندهی نیرومندترین جبهة معارض را تشکیل میداد. همچنین انقلاب کمونیستی در چین اگرچه قبل از تجاوز ژاپن آغاز گردید، ولی برای مدت یک قرارداد کامل، گسترش و توسعه یافت و از این رهگذر با خاتمه یافتن جنگ پیروز گردید.
بنابراین تطبیق نظریة مارکسیسم حتی یک بار هم تاکنون نتوانسته پیروزی را تنها از راه تضاد داخلی بهثمر برساند و چنانچه شرایط جنگ و شرایط خارجی دستگاه حاکمه را مقهور نمیکرد و باعث انهدام و تزلزل آن نمیشد، تضاد درونی بهتنهایی هرگز نمیتوانست دستگاه حاکمه را ویران سازد. بنابراین جلوههای نظریه و شکل عمومی آن بر تطبیق ظاهر نگردید، بلکه آنچه از خلال تطبیق بهدست آمد، این بود که در جامعهای انقلابی رخ داد که نظام آن را دگرگون ساخت و دستگاه حاکمة آن را که به علت شرایط نامساعد نظامی و خارجی از هم گسیخته شده بود و تودهها هم احساس کرده بودند که نیازمند شکل نوینی از حیات سیاسی و اجتماعی هستند، ویران ساخت.
همین عواملی که انقلاب را در روسیه به پیروزی رسانید یا زمینة پیروزی را برای آن مهیا کرد، بهطور کلی یا جزئی در بسیاری از مناطق دیگر موجود بود؛ آنگونه که آنچه در روسیه گذشت، از قبیل شرایط نظامی و پیدایش انقلابها، که در اثر جنگ جهانی اول پدید آمد، از این مناطق نیز گذر نمود، بهطوری که نقش خطیر و مهمی را در گسیختگی دستگاههای حاکمه و ایجاد احساس قوی بهعدم کارآیی و لیاقت آن و پدیدآوردن احساس نیاز متزاید به پیشرفت سریع، برای پیوستن به کشورهای پیشرفتة جهان ... احیاء نمود. و در این میان تنها انقلابی که چهرة سوسیالیستی داشت، انقلاب روسیه بود. طبیعی است که ما نمیتوانیم علت اختلاف این جریان را در نیروهای تولیدی بیابیم، زیرا نیروهای تولیدی تا حدودی مشابه نیروهای تولیدی آن مناطق بوده است. بلکه علت اختلاف را در شرایط فکریی که گذر آن مناطق بوده، همچنین در امواجی که بهطور پراکنده در زمینههای سیاسی و انقلابی عمل میکرده، میدانیم.
اگر آنطور که منطق دیالکتیک مارکسیستی ادعا میکند، وحدت نظریه و تطبیق درست بود و تطبیق تنها روش استحکام نظریه بود، پس این حقیقت صحیح است که ماتریالیسم تاریخی تاکنون فاقد این دلیل بوده است، زیرا تطبیقی که «مارکسیسم» محقق نمود، حامل خصائص نظریة مارکسیسم نبود و جلوههای آن را منعکس نمیکرد. حتی لنین که نخستین انقلابی روسی بود که درگیر پیکار تطبیق بود و آن را رهبری میکرد، نتوانست به فرارسیدن زمان انقلاب آگاهی یابد، مگر زمانی که انقلاب داشت به نقطة انفجار میرسید. و این نیست مگر آنکه دلایل اجتماع و رویدادهای آن مطابق دلایل و رویدادهایی نبود که بر اساس آن، نظریة مارکسیستی شکل جامعه را که در پیشرفت وقوع انقلاب سوسیالیستی است، مشخص و معین میکند.
«لنین» یک ماه قبل از انقلاب فوریه و ده ماه قبل از انقلاب کمونیستی اکتبر، در اجتماعی که جوانان سوسیالیست سوئیسی تشکیل داده بودند، سخنرانی کرد و در سخنرانی خویش گفت: «چه بسا ما فرزندان نسلی که شما بزرگ میکنیم، زنده نمیمانیم که جنگهای سخت انقلاب سوسیالیستی را که باسرعت نزدیک میشود، مشاهده کنیم، ولی برایم واضح است و میتوانم با کمال اطمینان بیان کنم که برای جوانانی که اندرکار جنبش سوسیالیستی درخشان سوئیس و دیگر مناطق جهان هستند، امیدواری وجود دارد که نهتنها در پیکار، در اثنای انقلاب قریبالوقوع «پرولتاریا» شانس شرکت داشته باشند، بلکه همچنین امیدواری هست که پیروزمندانه از آن خارج شوند.»
این سخنان لنین بود، در حالی که فقط ده ماه پس از آن، انقلاب سوسیالیستی را که در روسیه منفجر گردیده بود، رهبری نمود و از این رهگذر قدرت را در دست گرفت. اما جوانانی که اندرکار جنبش سوسیالیستی سویس بودند و لنین درخشانش مینامید، تا به امروز چنین شانسی، طبق گفتة لنین، به آنان روی نیاورده که در انقلاب «پرولتاریا» شرکت کنند و پیروزمندانه از آن خارج شوند.
ثالثاً: آیا مارکسیسم توانست شامل همة تاریخ بشود؟
ماتریالیسم تاریخی (مارکسیسم)، همانطور که گذشت، مجموعهایست از فرضیههای علمی که هر یک از آنها اختصاص به مرحلة معینی از مراحل تاریخ دارد که از مجموعة آنها، فرضیة عمومی، تفسیر تاریخ پدید میآید؛ فرضیهای که میگوید همیشه جامعه زاییدة وضع اقتصادی بوده که نیروهای تولیدی آن را معین و لازم میسازد.
در حقیقت آنچه در مارکسیسم شگفتانگیزتر بهنظر میرسد و نیروی تحلیلی آن فریب بیشتری میدهد، همانا نیروی این مشمول بوده که از بیشتر تفسیرهای دیگر عملیات اجتماعی و اقتصادی برتری دارد. مارکسیسم در خلال تفسیر خود قائل میشود که بین آن عملیات مختلف، در همة جولانگاههای انسانی، ارتباط مشخص و مستحکمی وجود دارد. بنابراین مارکسیسم تنها یک نظریة محدود یا تحلیلی اجتماعی یا اقتصادی نیست، بلکه بیانی است تحلیلی و همهجانبه دربارة همة عملیات اجتماعی و اقتصادی و سیاسیی که در طی هزاران سال در مسیر طولانی تاریخی خود جاری بوده است. مارکسیسم از این رهگذر برای هر لحظة حساس تاریخی، حالت معینی را بهوجود آورده است که خودبهخود و با روش دیالکتیک مشخص میشود؛ آنگونه که هر حالتی با گذشت زمان حالات دیگری را بهطور پیوسته در پی داشته که در لحظات تاریخی در فواصل معینی بهدنبال هم میآیند.
طبیعی است که این نظریه از طرف تودهها تحسین شود، زیرا ادعا کرده که همة اسرار انسانیت و معماهای تاریخ را در اختیار خلقها گذشته است. همچنین از این جهت طبیعی است مورد تحسین تودهها قرار گیرد که به موضوعی پرداخته که جنبة تودهای دارد. به همین علت نظریة مارکسیسم بر همة نظریههای علمی اجتماعی و اقتصادی دیگر تفوق یافته است، زیرا نظریة مارکسیسم توانست آرزوی تودهها را با تحلیل علمی بیامیزد و تمایلات ضروری آن را در چهارچوبی تحلیلی که بر اصول ماتریالیسم و منطقی استوار بود، به آن اندازه که مارکس به آن رسیده بود، به مردم عرضه بدارد. در حالی که نظریههای علمی اجتماعی و اقتصادی دیگر، حداکثر تنها مورد توجه عدهای از علما و اهل فن قرار گرفت.
ماتریالیسم تاریخی، بهاین عنوان که فرضیهای است عمومی، همانطور که در پیش اشاره شد، مقرر میدارد که همة اوضاع و پدیدههای اجتماعی، از وضع اقتصادی سرچشمه گرفتهاند و وضع اقتصادی بهنوبة خود رهآورد وضع نیروهای مولده است. بنابراین وضع اقتصادی همزة وصل نیروی اصلی تولید و همة پدیدهها و اوضاع اجتماعی است.
در این زمینه «پلخانف» گفته است: «مسلماً وضع اقتصادی یک ملت، وضع اجتماعی آن را معین میکند و وضع اجتماعی این ملت بهنوبة خود وضع سیاسی و دینی را معین میسازد، بدینسان این رشتة پیوسته ادامه مییابد، ولی شما در این زمینه خواهید پرسید که چرا وضع اقتصادی علتی ندارد؟ بیشک این وضع، مانند هر پدیدهای در این جهان، دارای علت خاصی است و این علت ... عبارت از پیکار و مبارزهای است که انسان با طبیعت میکند.»
«مسلماً روابط تولیدی، همة روابط دیگر را که بین مردم در زندگی اجتماعیشان پدید میآید، معین میکند. اما روابط تولیدی را وضع نیروهای مولده معین میسازد.»
بنابراین نیروهای مولده وضع اقتصادی را میآفرینند و آن را به پیروی از تکامل خود متحول میسازند، اما وضع اقتصادی، پایة عمومی شکل بنای اجتماعی و همة پدیدهها و اوضاعی است که در آن قرار دارد. این بود نظریة عمومی ماتریالیسم تاریخی.
از آنجا که مارکسیسم تاریخی نظریهای عمومی دربارة تاریخ است، در میان نویسندگان مخالف افکار مارکسیسم، غالباً دو نوع بررسی و تحقیق دربارة آن میشود:
1. تاریخ اگر محکوم عامل اقتصادی و نیروهای تولید باشد و این محکومیت بر اساس قوانین طبیعی باشد که مثلاً از مرحلة فئودالی به مرحلة سرمایهداری و از آن به سوسیالیسم ره میسپارد، بنابراین چرا مارکسیستها برای انقلاب علیه سرمایهداری تلاشهای پیگیری برای متشکل کردن بیشترین عدد ممکن انجام میدهند؟! همچنین چرا مارکسیستها قوانین تاریخ را به حال خود نمیگذارند که کارش را انجام بدهد و از این رهگذر این معضل شاق را که عبارت از ویرانساختن نظام سرمایهداری باشد، برای آنان انجام بدهد؟!
2. هر انسانی به حکم ضرروت احساس میکند که انگیزههای دیگری دارد که هیچ رابطهای با امور اقتصادی ندارد، بلکه در راه آن حاضر است مصالح اقتصادی خود و احیاناً در برخی مواقع، حتی جان خود را نیز فدای آن کند. بنابراین چگونه عامل اقتصادی محرک تاریخ معرفی شده است؟!
شایستة یک بررسی علمی تحقیقی اینست که ما بهطور وضوح رأیمان را در بارة این دو بررسی اعلام داریم. مسلماً این دو بررسی پیش از آنکه خطای مفهوم مارکسیسم را بیان کنند، بیشتر بیانکنندة این مسأله هستند که مفهوم مارکسیستی شامل همة تاریخ نیست.
آنچه به بررسی اول مربوط میشود، اینست که لازمست نظر مارکسیسم را نسبت به انقلاب بدانیم. مارکسیسم، انقلاب و تلاشهایی مقدماتی را که در راه به ثمر رساندن آن میشود، موضوعی جدای از قوانین تاریخ نمیداند، بلکه مسألة انقلاب و تلاشهای مقدماتی آن را جزئی از آن قوانین میداند و معتقد است که از نظر علمی لازمست این جریان عملی شود تا از این رهگذر تاریخ از مرحلهای به مرحلة دیگر انتقال یابد. بنابراین وقتی انقلابیون به خاطر انقلاب گرد هم جمع میشوند، در واقع از این رهگذر جبر تاریخی را بیان داشتهاند.
وقتی ما این مطالب را مینگاریم، کاملاً آگاه هستیم که احیاناً حتی خود مارکسیسم نمیتواند با کمال وضوح خواستههای مفهوم علمی خود را از تاریخ و رویدادهای جبری آن را بفهمد؛ تا آنجا که «استالین» در این زمینه گفته است:
«اجتماع دربارة قوانین عاجز نیست، زیرا میتواند از راه معرفت قوانین اقتصادی و با استناد به آنها، دایرة عمل آن قوانین را مشخص کند و آنها را در جهت مصالح جامعه استخدام کند و مانند نیروهای سرکش طبیعت و قوانین آن تحت تسلط خود بیاورد.»
همچنین نظیر این سخن را «پولیتزر» نیز گفته است: «ماتریالیسم دیالکتیک در حالی که تأکید میکند که قوانین اجتماع سیمای عینی دارند، دربارة نقش عینیی که افکار انجام میدهند نیز تأکید میکند که منظور فعالیتهای عملیی است که بهطور آگاهانه انجام میگیرد؛ آنگونه که تودهها را قادر میسازد که تأثیر قوانین جامعه را به تأخیر یا به جلو بیاندازند یا اینکه تأثیر آن را تشویق کنند یا آنکه مشکلاتی را برای مؤثر واقع شدن آن فراهم سازند.»
این اعترافات مارکسیستی که روشنگر این مطلب است که انسان از راه افکار و فعالیتهای آگاهانة خویش بر تأثیر قوانین اجتماع و بر تقدم و تأخیر آن تسلط دارد، با نظریة علمی تاریخی توافق و هماهنگی ندارد. زیرا اگر تاریخ طبق قوانین عمومی طبیعت جریان دارد، بنابراین شناخت انسان و علم وی نسبت به قوانین تاریخ، در حقیقت جزئی از زمینهای میشود که آن قوانین بر آن حاکم است. به این ترتیب آنچه این شناخت و فعالیت انسانی نقشهای مختلفی را ایفا کند، بیان جبری آن قوانین و تأثیر قطعی آن خواهد بود و هرگز به این معنی نیست که در تأثیر قوانین اجتماع تقدم یا تأخری ایجاد کرده باشد. مثلاً وقتی مارکسیستها میکوشند که برای عمیق کردن تضادها و مضاعف کردن آنها آشوب بیافرینند، در واقع قوانین تاریخ را پیاده میکنند. زیرا فعالیت آگاهانة آنان جزئی از کل تاریخ است و این بدان معنی نیست که آنان قوانین را جلو میاندازند. همچنین موقعیت گروههایی که فعالیت سیاسی میکنند، نسبت به قوانین تاریخ مانند موقعیت یک دانشمند طبیعیدان نسبت به قوانین طبیعت نیست که در آزمایشگاهش در اطراف آن به آزمایش دست میزند، زیرا دانشمند طبیعیدان میتواند تأثیر قوانین طبیعت را دربارة تغییراتی که در وضع طبیعت پدید میآید و روی آن آزمایش میکند، جلو و یا به عقب بندازد. زیرا قوانین طبیعت که دانشمند طبیعیدان در اطراف آن آزمایش میکند، اجباری در کارش ندارد و لذا دانشمند طبیعیدان میتواند به تأثیر آن قوانین بهوسیلة شرایطی که در حین آزمایش فراهم میسازد، مسلط گردد. اما آن کسانی که فعالیت سیاسی میکنند، نمیتوانند از قوانین تاریخ جدا باشند یا بر تأثیر آن تسلط یابند، زیرا آنان همیشه نمایشگر جزئی از جریان تاریخی بوده که قوانین عمومی طبیعت بر آن حاکم است.
بنابراین اشتباه است که مارکسیسم چیزی دربارة تسلط قوانین اجتماع بگوید، کمااینکه بررسی قبل اشتباه میکند که بخواهد فعالیتهای عملی را بیهود و بدون دلیل جلوهگر سازد. زیرا دانستیم که فعالیت عمل و همچنین انقلاب، جزئی از قوانین تاریخ است.
اکنون به تجزیه و تحلیل بررسی دوم میپردازیم. این بررسی بر اساس انگیزههایی است که هیچگونه ارتباطی به اقتصاد ندارد و از این رهگذر میخواهد نظریة عامل اقتصادی را بهعنوان یک عامل اصلی مردود بشمرد. همچنین این بررسی بیش از بررسی اول بهدست نیاورده است، زیرا منظور مارکسیسم این نیست که عامل اقتصادی، انگیزة درونی همة اعمال انسان در طول تاریخ است، بلکه بر این عقیده است که عامل اقتصادی نیرویی است که در شناخت تودهها تعبیرات مختلفی از خود میکند. مثلاً سلوک و رفتار آگاهانة انسان، از مقاصد و انگیزههای مختلف ایدهئولوژی سرچشمه میگیرد که چه بسا ارتباطی با اقتصاد نداشته باشد. ولی آنچه مسلم است، رفتار آگاهانة انسان افزاری بیش نیست که عامل اقتصادی آن را بهخدمت میگیرد و بهوسیلة آن خلقها را در جهت جبر تاریخی برمیانگیزد.
در این زمینه لازم است بعضی متون مارکسیسم را بررسی کنیم. متونی که به این گفته اکتفا نکرده و بلکه تأکید کرده است که اقتصاد هدف عمومی فعالیت اجتماعی است و تنها از پشت نیروی محرکه نیست. در این زمینه انگلس گفته است: «نیرو بیش از یک وسیله نیست و مسلماً هدف، نفع اقتصادی است. و وقتی هدف مهمتر از وسیلهای باشد که برای نیل به آن بهکار میرود، بنابراین در تاریخ جنبه اقتصادی مسأله، از جنبة سیاسی آن مهمتر است ... همة منازعات و ستیزهها تا به امروز، بهخاطر پرکردن معده به وسیعترین معنی آن بوده است.»
شکی نداریم که انگلس این سخن را با عجله و ناشکیبایی نوشته است و از این رهگذر خواسته که در مبالغه دربارة عامل اقتصادی از خود مارکسیسم هم پیشی بگیرد. مسلماً این نکته با واقعیتی که در هر لحظه میتوانیم آن را لمس کنیم، تضاد دارد، زیرا بسیار دیده شده که پرشدن معده به وسیعترین معنی آن (بنا به گفتة انگلس) صورت میگیرد، ولی با این همه باز این گروه سیرشدگان بهخاطر تحقیق ایدههای عالیتر یا پاسخگویی به یک انگیزة روحی، دست به فعالیتهای مهمی در زمینة اجتماعی میزنند.
شایسته است از این موضوع بگذریم و به معضلات حقیقی بپردازیم؛ معضلاتی که ماتریالیسم تاریخ موجد آن بوده است و با خود ماتریالیسم تاریخی معارض است، آنگونه که مارکسیسم قادر نیست راه حلی برای آن بیابد. لذا مارکسیم نمیتواند در پرتو ماتریالیسم تاریخی بسیاری از نقاط جوهری را در تاریخ تفسیر کند. این مسأله از مسائلی است که باید با تفصیل بیشتری بررسی شود.
|